در دلم ستاره ای نمی رو ید پنجره های بسته را می مانم
از غم فراق و بی سرانجامی جان بر لب نشسته را می مانم
با همه آتشی که در جان است شعله های نشسته را می مانم
کامم از روزگار بسی تلخ است عاشق دل شکسته را می مانم
تیر ها بر کمان ز هر سو من آهوی پا شکسته را می مانم
همچو گرداب در مدار بی خویشی گرهی فرو بسته را می مانم
خسته چون باغانی از دویدنها کشتی گل نشسته را می مانم.
