بنام خدا
(روزهای مدرسه)
بار دوم هم کارگرها را برانداز کرد،با بعضی حرف زد،نظرش نگرفت،در حال رفتن به طرف دوچرخه اش-که به درخت توت پیاده رو تکیه داده بود-غر می زد:انگار نوبرند،فقط ادعا،قیافه شان به آدم کاری نمی خوره،روز را شب می کنند،...!
بنظر می رسید منصرف شده،با خودش کلنجار بود،در حال چه کنم چکار کنم،نگاه دوباره ای به عبدالله انداخت،جثه کوچک و ضعیفش ،چشم دل پیرمرد را پر نمی کرد:چهل کیلو پوست و استخوان!،کاری ازش بر میاد؟با لحن نه خیلی خریدارانه پرسید:پسرجان مزدت چقدره؟
ساعت حدود هفت صبح ،-وبه قول پدر عبدالله- ظهرشده بود،تا این موقع،هر کس کاری داشت،کارگرش را گرفته ومشغول کار بودند،اینهایی که تا این موقع درمیدان کارگر می ماندند،به قول کارفرمایان :طاقچه بالا میگذاشتندواهل کار نبودند!
عبدالله یک گوشه ایستاده بود،خوش نداشت خودش را تو چشم کارفرماها بیاره،جثه کوچکش ،جلب نظر نمی کرد،:نه،کوچکی،کار تو نیست،به کار من نمی آیی،...!طول سالهایی که مجبور بود برای تامین بخشی از مخارج زندگی-سبکتر کردن بار از دوش پدر ومادر- کار کند،با این مشکل مواجه بود.ریز بود،خیلی جاها به شمار نمی آمد،بجز درس:فلفل،آنجا هم احساس برخی همکلاسی های هم روستایی را بر می انگیخت، مورد بی مهری قرار می گرفت.آنها هم در کارهای جمعی که کنترات می کردند،غریبه را ترجیح می دادند: نه ،کوچکه،نمی تونه پابه پای ما کارکنه!!
-هرچقدر دادی حاجی آقا ،خودت میدونی.
- نا معلوم که نمی شه(با لبخند)،جنگ اول بهتره،روزهای قبل چقدر می گرفتی؟
- بیست و پنج تومن.
- من بیست تومن میدم،وردست خودم کارکنی،خرده کاریه،نهار هم یه لقمه ساده با هم می خوریم.؟
عبدالله سکوت کرد.اندیشید از بیکاری بهتر است.رزق دست خداست،به کمش شکر!
- خیلی خب،این کنار بایست،یک نفر دیگر هم پیدا کنم.
هنوز کامل رو برنگردانده بود که دو نوجوان جلو آمدند،یکی گفت:حاجی آقا کارگر می خوای،ما دونفری میایم،نفری بیست تومان؟
از لهجه شان پیدا بود کرمانج بودند،هم سن و سال عبدالله،قدبلند و رشید،ظریف،سفید،پیدا بود کار سخت نکرده اند،اثر آفتاب رویشان نبود!
-کار ساختمانی کردین؟بلدین کاهگل درست کنین؟مدرسه و فکل انداختن نیست؟
-بله حاجی آقا، ما همش کار می کنیم.
-خب،بیایید بریم.
حاجی دوچرخه اش را بر داشت آماده ی رفتن،خطاب به عبدالله گفت:خب پسرجان ،اینا دو نفرن،تو دیگه لازم نیستی!
عبدالله فقط نگاه کرد.حاجی دو قدم بعد برگشت.چه در ذهنش حساب و کتاب کرد،شاید هم وجدانش راضی نبود،گفت:
-حالا اگر می خوای تو هم بیا،به تو چهارده تومن میدم،تو نسبت به اینا کوچکتری،میل خودت؟!
عبدالله راه افتاد،دل شکسته،چاره ای نداشت! زمان رفته،امیدی به فرصت بهتر نمی رفت،شانس جذب بچه ها بیشتر اول صبح بود.دلش می خواست بگوید:اینها فقط قدشان چنار است اما....،فرو خورد!
*********************
محله های خیابان نادری برای عبدالله آشنا بود،منزل حاجی نیز،مثل اغلب خانه های قدیمی شیروان:حیاط بزرگ،حوض، درخت،آغل گوسفند و گاو،مرغدانی،کبوترخانه،و...وزندگی تلفیقی از روستایی و شهری.دو ضلع شمالی و شرقی اتاق ها وضلع غربی :آغل و کاهدان،یک ضلع هم مرغدانی و... .حاجی ازساکنان قدیمی و سرشناسان شهر بود.باغدار بود واز رودخانه قلجق(بارزو)،که تنها شریان کشاورزی وباغداری اطراف شهر بود،سهم آب داشت.از کسبه واز معتمدین شهره به صداقت و امانتداری بود.پسرش نیز در دستگاه اداری شهرستان دارای مقام بود و داماد یکی از سادات به نام ،که به بزرگ معروف بود وحمامش برای همشهری ها شناخته شده،از طرفی سیده خانم تنومند با آن رنگ و رخ وقد و قامت،وچشمان درشت کم نظیر،که بی شباهت به حوریان بهشتی که حضرات در منابر توصیف می کردند نبود،و نعمت زیبایی را به همراه شهرت،ثروت و قدرت خانواده یکجا داشت و سخن می رفت که چشم ودل خیلی ها را در بند داشت پیش از اینکه صید پسر حاجی شود...
************
حاجی مقداری کاه و خاک آب داده بود برای کاهگل کردن پشت بام ها،مقداری آجر خالی کرده بود و قصد افزایش بنا داشت،یک اتاقک 2*2هم مرمت می کرد برای نگهداری پروار.کارها را تقسیم کرد.
-تو پسرجان؟
-یوسف.
-آن بیل را بردار و کاهگل را بهم بزن.
-تو ؟
-یعقوب.
-آن فرغون را بردار و آجرها را بکش داخل پای کار.
-تو هم پسرجان بیا اینجا وردست من،زود یه کم ملاط درست کن،این خرت و پرت ها را جمع کن،دور و بر را خالی کن،آن موزاییک ها را بیار اینجا، آجرها را...،و خودش مشغول آماده کردن کار شد.بنا نبود،برای این خرده کاری ها که بیشتر شبیه خانه سازی کودکان و بازی کودکانه بود،دلش نمی آمد دستمزد بنا بدهد،در خرج کردن به خودش سخت می گرفت،با کار خشت وگل وبدون ابزارآلات بنایی:تراز،شاقول،ریسمان کار،شمشه،و...آشنا بود.وحالا سفت کاری ونازک کاری :کاشی،گچ،موزاییک،کف،سقف،و...صفر تا صد خانه-اتاقک-را تجربه می کرد.جدا از ناشی بودن که زحمت بیشتری تولید می کرد،وکارهم زیبا نمی شد،تذکرات و ارت های گاه و بی گاه حاج خانم،به عصبانیت ذاتی چهره اش می افزود.می ساخت،خراب می کردو مجدد،عبدالله صبوری می کرد،مثل فرفره دم دستش می چرخید:گچ درست کن،ملاط بیار،آجر بده،کف کاررا تمیز کن،موزاییک،کاشی ها را نشکنی!و...،فرزی اش توجه حاج خانم را جلب کرده بود.
یوسف توی گل ها از پا در آمد.چسبندگی گل شیروان مردان قدر ماهر را هم زله می کرد،چه رسد به بچه ی خام مانند یوسف،که قلق کار را هم نمی دانست،بیل رافرو می برد توی گل و نمی توانست بیرون بکشد،مثل آبشار عرق می ریخت،دست و پاش به فرمان نبودند،اشاره ای به یعقوب کرد،صحبتی کردند،به کرمانجی!.ساعت نه بود.یوسف کار را رها کرد و لباسهایش را پوشید.پیش آمدوبه حالتی از شرم وطلبکارانه و ناراحت به حاجی گفت:مزد مرا همینقدر که کار کردم بده می خوام برم!
حاجی که تازه پشت بند چایی حاج خانم،سیگار اشنو را در نی سیگارجا داده و روشن کرده بود،ودر ضمن پک های عمیق،متفکرانه به کار نگاه می کرد،احتمالا نمای پایانی کار را در ذهنش ترسیم می کرد،به خود آمد وبا نگاهی از تعجب وپرسش گفت:لباس دامادی پوشیدی؟
-این کار سخته.
-چه شد؟ما همش کار می کنیم!عرضه نداشتی؟فقط هیکلت بزرگ شده!گفتم کار گل است،حالا برو،مزد چی را می خوای؟
-این کار کارگر مرد می خواست،کار بچه ها نیست.
-تو مرد نیستی؟
- کارگربزرگ مزدش 60 تومان است.حالا نزدیک ظهر است نصف روز مزد مارا بده می خوام برم. –برو به جهنم!مزد چی میخوای؟یک ساعته آمدی،کار را هم زمین گذاشتی،حرف اضافه هم داری؟
بعد هم رو به یعقوب کرد و گفت:تو پسر،آجرا ول کن بیا این گلا را هم بزن.
برغم خواست یوسف،یعقوب مشغول شد.یوسف کناری ایستاد ومرتب یعقوب را به ترک کار تشویق می کرد.به حاجی ناسزا می گفت،با خود غر ولند می کرد.یعقوب که توی گل ها گیر افتاده وتازه مشکل یوسف را فهمیده بود،دیگر دلش به کار نبود.مثل کامیون های قدیمی در سربالایی زور می زد،اما مقاومت می کرد،دست و پاهاش یاری نمی کرد،ولی نمی خواست کم بیارد.هم حیفش می آمد که بی هیچ زحمتش را از دست بدهد : دست کم ظهر بشه تا نصف روز مزدمان را بگیریم !
حدود چهل دقیقه دوام آورد اما با وسوسه و القائات یوسف،به زحمت خود را به شیر آب رساند،دست و صورتش را شست.لباسش را پوشید و دو نفری به سمت حاجی آمدند:
-ما می خوایم بریم
حاجی که هنوز عصبانیتش از رفتار یوسف فروکش نکرده بود،شعله کشید:
-چی میگی پسرجان؟
چهره در همش با ابروهای پرپشت و سیاه افتاده به روی چشمهاش،ریش سفید،شال سبز،چروک های پیشانی،و دو چروک از گونه به سمت چانه،ترسناک شده بودو معلوم بود که چک و چونه زذن یوسف و یعقوب راه به جایی نمی برد.با این حال،بچه ها نومیدانه تلاشی می کردند.
-مزد ما را بده می خوایم بریم،دو نفری که نصف روز کار کردیم؟
-برید قبرستان ولگردهای بی عرضه،مزد چی را بدم هنوز ساعت ده نشده؟هشت شروع کردین،تا ظهر سه ساعت مانده،شد نصف روز؟کار کردیم!کار منو رو زمین گذاشتین،کار را خرابتر کردین،وگرنه دو تا کارگر با غیرت می گرفتم،خاک بر سرتان،حیف این هیکل و قد وقواره!!برید گم شید از جلو چشمم!
در فاصله مشاجرات،عبدالله که دل پری از آن دو داشت،برای رو کم کنی ،و خودی نشان دادن،به طرف گل رفت.بیل را گرفت وبا روشی که از پدرش آموخته بود شروع کرد به غلطاندن گل ها،کار سنگین بود ولی تجربه اولش نبود.ظرف چند دقیقه مقدار زیادی از گل را به هم زد.اشکال کار دونفر این بود که بجای اینکه از خورند گل جدا کنند،بیل را داخل گل ها فرو می کردند وآن وقت دو نفر می خواست که بیل رابکشد بیرون.به روش کارگرهای ماهر توجه نکرده بودند!
در ضمن مشاجره ،حاجی چشم گرداند به سمت عبدالله،تا اورا به عنوان شاهد بر تایید گفته های خود بگیرد که متوجه جریان شد.لحظه ای سکوت حاکم شد.به سمت عبدالله آمدند.حاجی نگاه تحقیرآمیزی به یوسف و یعقوب کرد،آنها هم حقارت و ناتوانی را تا عمق جانشان حس کردند وانگار با نگاهشان که حاکی از تنفربودناسزایی را نثار عبدالله کردند.عبدالله سکوت بی روحی بر چهره داشت.شاید دردل احساس خوشحالی کرد ولی نشان نداد.نگاه کرد و ادامه داد.گویی این پیام را داد:کار هر بز نیست خرمن کوفتن...!عبدالله هم درسی به آنها داد که از خودشیرینی صبح پشیمان شوند،انتقام گرفت،هم درسی به حاجی،که سره را از ناسره تشخیص بدهد: نه هر که به قامت مهتر به کار وخرد بهتر...!
سرو صدا بالا گرفته بود.بچه ها هم ادب و نزاکت را کنار گذاشته بودند:کار سخت بود.ظلم کردی.حرامت بشه،خرج کفن بکنی انشاءالله،و...
حاجی هم پرخاش می کرد.نفرین می کرد.به هیچ صراطی مستقیم نبود.به طرفشان حمله برد.بچه ها به خارج حیاط رفتند،پاره آجر برداشته بودند،حاجی متوقف شد.از دور به هم فحاشی می کردند،سرانجام بچه ها با تهدید به شکایت،محل را ترک کردند...
*********
با رفتن آنها حاجی متوجه عبدالله شد.کلافه بود.حس غریبی وجدانش را می آزرد.چیزی بهشان می داد بهتر بود؟کاش از همان اول آنها را نمی آورد،معلوم بود خام اند،حاصلش این همه فحش شنیدن،برای مردی با وجهه و اعتبار او؟این بچه چه؟قرار اول وبعد دلشکسته کردنش،به کجا باید برسم؟چرا؟...
-تو پسر جان کارکن به تو شب 16تومن میدم.وخودش هم شروع کرد به کمک عبدالله گل ها را به هم زدند.هرچه حاجی خسته می شد غرغرش رو سر حاج خانم بیشتر میشد:
-پس این تحفه ی تو کجاست؟درد بچه های مردم به جونش بخوره،ولگرد،چی تربیت کردی برای من؟پسر؟پس اینا چی اند؟
کاهگل درست شد.نفس راحتی کشید.وخیالش برای فردا و کاهگل پشت بامها آسوده شد.عبدالله عزیز شده بودو دیگر به چشم کارگر نگاه نمی شد.وقت ناهار بود که هادی دوان وارد حیاط شد.دو همکلاسی احوالپرسی گرمی کردند.وپرسش از دوستان همکلاسی،و...حاجی خانم احساس محبت بیشتری به عبدالله بروز داد،اما حاجی آمپرش بالا رفت:درد این به چشمات بخوره،خاک بر سرت،و به طرف هادی حمله ور شد.
هادی با کفتری که تو دستش بود پرید پشت بام وشروع کردبه سوت زدن و کفتر ها را پرواز دادن،حاجی پاره آجری به سمتش پرتاب کرد:بی عرضه ولگرد،این همکلاسی توست،نصف قد تو نیست،روز تعطیلی اش را کار می کند،گرفتار بشی انشاءالله ...صحبت ها ونصایح حاج خانم برای آرامش حاجی کارساز نبود:
-بذار بچه بیاد نهارش رو بخوره،دربدرش نکن،چه انتظاری داری از بچه؟خوب نیست تو در و همسایه آبرو ریزی می کنی!
عصبانیت حاجی تمامی نداشت.نهار:کل جوش،خوشمزه بود.با همه خستگی ،عبدالله بلند شد.هادی پرید تو حیاط،با اشاره دست از عبدالله خداحافظی کرد وبه دو رفت.حاج خانم بی نتیجه از پشت سرش صدا کرد:برگرد هادی...،غرق فکر،وبا تعمق وبا خنده گفت:تو با هادی همکلاسی؟پس چرا اینقد کوچولویی؟ و از وضعیت وکار و مدرسه عبدالله پرسید:
-پدر و مادرم روستا هستند،من وخواهرم اینجا درس می خوانیم.بعضی پنجشنبه و جمعه ها کار می کنم، مستاجر حاجی سبز علی معلم هستم و...
تا حاجی بیاید،عبدالله بازخودنمایی کرد،چشمه یی دیگر!دو ردیف دیوار چینی،مرتب کردن موزاییک های کف،ومختصری گچ به دیوار.حاجی تحت تاثیر،از هوش واستعداد عبدالله تمجید کرد:تو انشاءالله موفق می شی،ان مع العسر یسری،عاقبت سختی کشیدن،خوشبختی و راحتی است.رضایت پدر و مادر شرط سعادت است...
یک ساعت مانده به غروب،حاجی پرسید:علف چینی بلدی؟
-کارمان تو روستا همینهاست:یونجه،علف،زراعت،باغ و گوسفندو...
برو لباست را بپوش،بریم باغمان را نشانت بدم از فردا یکی دو روز برو مقداری علف بچین.
-مدرسه ام حاجی آقا ؟
-مدرسه ات را هم برو!
چشمان عبدالله درخشید.حس خوبی تو وجودش دوید. یک لحظه حس کرد در خودش نمی گنجد.خدا را دید که لبخند بر لب بهش چشمک زد. تو دلش حساب کرد:35 تومان کرایه خانه،وایر هزینه ها...پاداش صبر،شعر چشمه و سنگ در ذهنش تداعی شد :بسی کند و کاوید وکوشش نمود...،چیدن علف های یک جوی باغ انگوری درهر روز کار سختی نبود.آن هم تفریحانه،ظهر و عصر و پس از تعطیلی مدرسه،یک تکه نان تو جیب می کنی وتا به باغ برسی نهار هم خورده شده ،بی تشریفات.حدود بیست دقیقه مسیر منزل تا باغ حاجی در منطقه امام غیبی،دشتبان وهمسایه باغ را هم باید صمیمانه توجیه کرد: کارگر حاجی هستم.روزی چند ساعت با آرامش ،لذت بهترین تفریح –کار-را تجربه کرد.جایی که شیطنت کودکی گشت و گذاردور از چشم صاحبان باغها را دردل وسوسه می کرد.
********
روز آخر وقتی علف ها را به ترک دوچرخه بست،دستمزد عبدالله را داد وگفت ناراضی که نیستی؟
-نه حاج آقا ،خیلی ممنون.
قناعت برکت داره،اگر آن روز نمی آمدی این اتفاق ها نمی افتاد.تو انشاءالله موفق می شی،مغازه را که بلدی؟اگر کاری داشتی زنگ بزن.
-دست شما درد نکند حاج آقا.
-خیر ببینی پسر جان،خدا نگاهدارت.
**********
نتایج امتحانات سال سوم راهنمایی را پشت شیشه پنجره های اداره آموزش و پرورش زده بودند.عبدالله قبولی اش را دید،گرچه رضایتبخش نبود،اما تبسمی بر لبش نقش بسته بود.هادی دو سه درس تجدیدی داشت.در حالی که با دست به شوخی و جدی عبدالله را به عقب هل داد، گفت:تو چکار کردی که بابام هنوز به رخم می کشه؟ ...
پایان